تبليغاتX
یاد روزهایی که گذشت

یاد روزهایی که گذشت

سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ،

 ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...

شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ،
نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،
اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن
، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ،
اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم
، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالكي كني ، صدام كن ، قلبم تنها
خرابه ي وجود توست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت   توسط ندا  | 

تقدیم به زیبا ترین و محبوب ترین فرشته قلبم _____________________________________

دلم محکوم این وابستگی هاست

حصاری درهمیشه خستگی هاست

به تعداد تمام سنگ دنیا

درونش قصه شکستنی هاست

 

 

عشق یعنی امید/یعنی طراوت باران/سفیدی برف/یعنی ساز زندگی لبریز از خوشبختی/یعنی راز زیستن...عاشق باشید و زندگی کنید تا دنیا را زیبا ببینید

عیب جویان را بگو در دیده خود عیب جوی

زندگی زیباست کو چشمی که زیبا ببیند

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

 

وقتی که دلتنگی هامان فصل مشترک من و توست و هنگامی که ستاره ها گریه می کنند یاسهای سپید نوازش را به سکوت سبز چشمانت می سپارم تا در موج نگاهت غرق شوم

 

هنوز هم سوار مرکب خیال من تویی

هنوز هم یگانه شاهکار این قلم تویی

هر آن به یاد تو به مدح عشق می رسم

و باز شرح هر نگاه عاشقانه ام تویی

اگر که عشق راز هستی است

تو راز نه...که عشق هستی و تمام هستی ام تویی

به شوق مرده در نگاه خویش مژده می دهم

که پاسخ تمام انتظار صادقانه ام تویی

زلال و پاک مثل چشمه ای

و من ز جنس سنگریزه های بی بها

برای من طلوع کن ...برای من

هم او که هستی اش بدون تو...رسید به انتهای انتها

خروش کن درون من

که تو تمام معنی تو کوچک است

و من حقیرتر از تصورت

چه خوب بود اگر خلاصه می شدی به قدر آسمان

برای من...برای من...برای من که یک تصور زمینی ام

هنوز هم تو بهترین بهانه ای

هنوز هم تو برترین تصوری

هنوز هم برای دیدنت دلم هزار باره می تپد

هنوز هم برای از تو گفتن...این قلم به آسمان... به هفت فلک بی ستاره می رسد

نشانه ظهور بودی

و دلیل بی دلیل من برای حذف قیدها

چه نیک گرفته ای ز من ... عنان اسب سرکش نگاه را بیا...

بیا که حال وقت سازش است

بیا که دل اسیر صد هزار خواهش است

بیا که تا هنوز هم

صدای پای هر مسافری مرا به یاد می آورد

و عطر یاس های بی قرار به صد هزار خیال خام مرا به دشت خواب می برد

تویی قرار بی قرار من

تویی تصور زلال من

.... و من هنوز اسیر لحظه های سوخته

برای با تو بودن است ....که انتظار می کشم ....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت   توسط ندا  | 

ای عشق مدد کن که به سامان برسم

همچو قطره ی باران به دریا برسم

یا من برسم به یار یا یار به من

یا هردو بمیریم و به پایان برسیم

 

 

دستدستهامان نرسيده ست به هم...
از دل و ديده ، گرامي تر هم
آيا هست؟
_ دست ،
آري ، ز دل و ديده گرامي تر:
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بي گمان دست گرانقدر تر است.
هر چه حاصل کني از دنيا ،
دستاوردست !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين ،
دست دارد همه را زير نگين
سلطنت را که شنيده است چنين؟!
شرف دست همين بس که نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست.

در فروبسته ترين دشواري ،
در گرانبارترين نوميدي ،
بارها بر سر خود ، بانگ زدم :
_ هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست که هست !
بيستون را ياد آر ،
دستهايت را بسپار به کار ،
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروي شگفت انگيزي ست ،
دستهائي که به هم پيوسته ست !
به يقين ، هر که به هر جاي ، در آيد از پاي
دستهايش بسته ست !
دست در دست کسي ،
يعني : پيوند دو جان !
دست در دست کسي ،
يعني : پيمان دو عشق !
دست در دست کسي داري اگر ،
داني ، دست ،
چه سخن ها که بيان مي کند از دوست به دوست !
لحظه اي چند که از دست طبيب ،
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد ؛
نوشداروي شفا بخش تر از داروي اوست !
چون به رقص آئي و سر مست بر افشاني دست ،
پرچم شادي و شوق است که افراشته اي !
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينائي ،
خواه در ساختن فردائي !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينک ، هر دم
سرنوشت بشر است ،
داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است که ما
تيرهامان به هدف نيک رسيده ست ، ولي
دست هامان نرسيده ست به هم !
دست من اما خاليست...
 
آی امان بو روزگاردان

 

تقدیم به باران

 
باران نمی شوم
 
که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد

تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.

ابر مي شوم

که از نگراني يک روز باراني

هر لحظه پنجره را بگشايي

و مرا در آسمان نگاه کني ...
 
 < دوستت دارم >
شب ستان من
 

تو مي ‌روي و من فقط نگاهت مي‌کنم

 تعجب نکن که چرا گريه نمي‌کنم بي تو،

 يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،

 همين يک لحظه باقي است

و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

 
رگ از زندگی پرسید چرا من تلخم و تو شیرینی؟ زندگی در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقیقت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت   توسط ندا  |